جلسه شورا!

سلام

با اصرار های فراوان قرار شد که اینجانب بیام و جلسه شورای این هفته رو براتون تعریف کنم. همونطور که اطلاع دارید من٬ خدیجه٬ آرزو و سحر عضو شورای مدرسه هستیم و مثلا ما رو انتخاب کردند مشکلات مدرسه رو حل کنیم!(زهی خیال باطل!) حالا جالبش اینجاست که از بیشتر کلاس ها کلا هیشکی عضو شورا نیست٬ اونوقت ۴ نفر از کلاس ما که شر ترین کلاس مدرسه و شاگرداش (مجازا ما ۴ نفر!) از شر ترین های کلاسیم انتخاب شدند! همون روز اولی هم که ما انتخاب شدیم این گلی و درخشان و علیزاده فهمیدند که چه خاکی بر سرشون شده و حساب کار دستشون اومد. و اما جلسه های شورا که اطلاع دقیقی ازشون ندارم چون کلا من و خدیجه با هم حرف میزنیم و سحر و آرزو کلی داد و بیداد راه میندازند! هر جلسه هم علیزاده گیر میده که دفعه بعدیش خودمون عین بچه آدم وقتش بریم و تمومش کنیم ما هم از بس بچه حرف شنوی هستیم که تا خودشون نیان و با زور و التماس نبرند عمرا بریم!

این بارم که از وقت اصلیش گذشته بود علیزاده بالاخره با زور ما رو جمعید و رفتیم دفتر معلما! (تازه ساعت جبر بود و با رضایی درس داشتیم که کلی خوشحال شدیم از شرش راحت شدیم!) خلاصه داشتم میگفتم ما رفتیم و گلی یه تعارف کوچولو کرد که بشینید! ما هم رفتیم نشستیم رو صندلی ها و چنان لم داده بودیم که بیا و ببین! مدیر و معلما هم که میومدند٬ قربون بچه ها برم یه زحمتم به خودشون نمیدادند و همه راحت نشسته بودند و داخل آدم حسابشون نمیکردند!

 ما هم که از بچه ها نپرسیده بودیم چه مشکلی دارند٬ حالا خوبه آرزو و سحر زودی رفتند و یه لیست بلند درست کردند و اومدند نشستند! خدیجه هم به زور کاغذ رو گرفت و یکی رو انتخاب کرد که اون بگه و منم که عین خیالم نبود!خلاصه اینا تقسیم بندی کردند و جلسه شروع شد! اولش سحر شروع کرد و دو تا رو گفت! آرزو هم که انگاری از خواب بلند شده باشه با اون همه بحث شروع کرد همون هایی رو که سحر گفته بود رو بگه که یهو علیزاده برگشت گفت: قیزیم یوخودان دورموسان؟؟؟! حالا اینجا بود که هممون زدیم زیر خنده! بعدشم که باز منو خدیجه باهم حرفیدیم و نفهمیدم چی شد که گلی جون بعد اینکه یه چیزای به قول بچه ها سانسور گفت٬ برگشت گفت: بچه ها مثلا میبینی یه مراسمیه نمازخونه پاهاشونو دراز کردند و همه مشغول کار خودشونند! بعدش هم گفت: همین پیامبر یه روز مسجد نشسته بود که یکی از پا هاش درد میگیره و میخواد دراز کنه ولی چون خجالت میکشیده وقتی دراز میکنه به یارانش میگه: این پای من به چی شبیه هست؟؟؟ اونا هم هر کدوم یه چیزی میگن!(اینجا ما هم داشتیم اظهار نظر میکردیم که حالا بماند!)بعدش پیامبر میبینه اون یکی پاش هم درد میکنه به همین خاطر دراز میکنه میگه این پام شبیه این یکی بود!!! حالا اینو که گفت ما که سهلیم کادر دفتری هم زده بودند زیر خنده! تا آخرش همینطور چرت و پرت گفتیم و اینام گفتند واسه رعایت حجاب هم نظر بدین که چیکار کنیم بچه ها حجاب رعایت کنند؟ بعدش گفت ما حتی حاج آقا رو هم چند جلسه فرستادیم! اینجا بود که خنده مون گرفت آخه حاجی رو ما فراری دادیم و دیگه از اونوقت مدرسه مون نیومده! خلاصه جلسه رو تموم کردند و کاغذ دادند امضا کنیم که من همون اول کاریه زیر سِمَت رو امضا کردم! همه بچه ها داشتند میخندیدند که آرزو هم زیر سمت عوض اینکه بنویسه عضو ٬ داشت مینوشت اعضا!!! دیگه اینو هم که دیدیم چهار نفری دفترو گذاشته بودیم رو سرمون از بس خندیدیم! گلی اینا هم معلوم بود کلی بهمون فحش میدادند! هیچی دیگه آخرشم هیچ نتیجه ای از از این جلسه مون نگرفتیم و خوشحال و خندان از اینکه جبر رفت رو هوا برگشتیم به کلاس!

امروز هم که تاریخ داشتیم هیشکی نخونده بود چون امتحان زبان فارسی داشتیم! ما هم بچه ها رو اغفال کردیم هرکی مقاله نوشته بره بخونه وقتو بگیره این نپرسه. همین کارو کردیم و ۲۰ دقیقه به زنگ مونده بود که یارو شرع کرد صدامون کنه به درس. هر کی رو هم صدا میکرد میگفت خانوم نخوندم! از شانس من٬ منو هم صدا کرد که نرفتم! همینطور از اول دفترنمره داشت صدا میکرد و هیشکی نمیرفت و اینم یک میداد. همه هم راضی بودند یک بگیرند! خلاصه که با اتحادمون بدجور حال یارو رو گرفتیم و هرکدوم هم یه دونه یک خوشگل گرفتیم! (مطمئنم حساب نمیکنه!!!) هرکی نظر نده چلاق بشه!

یک سخن آموزنده:

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم

 تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم!

از مجموعه نیایش دکتر شریعتی:

خدایا : عقیده ام را از دست عقده ام  مصون دار.

خدایا : به من قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی  کن.

خدایا: رشد عقلی و علمی، مرا از فضیلت، احساس و اشراق محروم نسازد.

خدایا: مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا قبل از شناختن درست کسی

یا فکری٬ مثبت یا منفی_ آن را قضاوت نکنم.

خدایا : جهل آ میخته با خودخواهی و حسد ، مرا، ابزار رایگان دشمن، برای حمله به دوست، نسازد.

خدایا: شهرت، منی را که می خواهم باشم، قربانی منی که (باید) باشم، نکند.

خدایا : خود خواهی را چندان در من بکش، یا بر کش، تا خودخواهی دیگرانرا احساس نکنم، و از آن در رنج نباشم.

خدایا: به من تقوای ستیز بیاموز٬ تا در انبوه مسئولیت نلغزم.

خدایا: به من توفیق تلاش، در شکست؛ صبر، در نومیدی؛ رفتن، بی همراه؛  کار، بی بِاداش؛ فداکاری، در سکوت؛ دین، بی دنیا؛ عظمت، بی نام ؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ مناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛

تنهایی، در انبوه جمعیت؛ دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.


ارشمیدس دانشمند و ریاضیدان یونانی در سال 212 قبل از میلاد در شهر سیراکوز یونان چشم به جهان گشود و در جوانی برای آموختن دانش به اسکندریه رفت بیشتر دوران زندگیش را در زادگاهش گذرانید و با فرمانروای این شهر دوستی نزدیک داشت.

در اینجا سخن از معروفترین استحمامی است که یک انسان در تاریخ بشریت انجام داده است در داستانها چنین آمده است که بیش از 2000 سال پیش در شهر سیراکوز پایتخت ایالت یونانی سیسیل آن زمان ارشمیدس مکانیکدان و ریاضیدان و مشاور دربار پادشاه یمرون یکی از معروفترین کشفهای خود را در خزینه حمام انجام داد روزی که او در حمامی عمومی به داخل خزینه پا نهاد و در آن نشست و حین این کار بالا آمدن آب خزینه را مشاهده کرده ناگهان فکری به مغزش خطور کرد او بلافاصله لنگی را به دور خود پیچید و با این شکل و شمایل به سمت خانه روان شد و مرتب فریاد می زد یافتم یافتم، او چه چیزی را یافته بود؟ پادشاه به او ماموریت داده بود راز جواهر ساز خیانتکار در بار را کشف و او را رسوا کند شاه هیرون بر کار جواهر ساز شک کرده بود و چنین می پنداشت که او بخشی از طلایی را که برای ساختن تاج شاهی به وی داده بود برای خود برداشته و باقی آن را با فلز ))نقره[ که بسیار ارزانتر بود مخلوط کرده و تاج را ساخته است هر چند ارشمیدس می دانست که فلزات گوناگون وزن مخصوص متفاوت دارند ولی او تا آن لحظه این طور فکر می کرد که مجبور است تاج شاهی را ذوب کندآنرا به صورت شمش طلا قالب ریزی کند تا بتواند وزن آن را با شمش طلای نابی به همان اندازه مقایسه کند اما در این روش تاج شاهی از بین می رفت پس او مجبور بود راه دیگری برای این کار بیابد در آن روز که در خزینه حمام نشسته بود دید که آب خزینه بالاتر آمد و بلافاصله تشخیص داد که بدن او میزان معینی از آب را در خزینه حمام پس زده و جا به جا کرده است.

او با عجله و سراسیمه به خانه بازگشت و شروع به آزمایش عملی این یافته کرد او چنین اندیشید که اجسام هم اندازه، مقار آب یکسانی را جا به جا می کنند ولی اگر از نظر وزنی به موضوع نگاه کنیم یک شمش نیم کیلویی طلا کوچکتر از یک شمش نقره به همان وزن است«طلا تقریباٌ‌ دو برابر نقره وزن دارد) بنابراین باید مقدار کمتری آب را جا به جا کند این فرضیه ارشمیدس بود و آزمایشهای او این فرضیه را اثبات کرد او برای این کار نیاز به یک ظرف آب و سه وزنه با وزنهای مساوی داشت که این سه وزنه عبارت بودند از تاج شاهی هم وزن آن طلای ناب و دوباره هم وزن آن نقره ناب او در آزمایش خود تشخیص داد که تاج شاهی میزان بیشتری آب را نسبت به شمش طلای هم وزنش پس می راند ولی این میزان آب کمتر از میزان آبی است که شمش نقره هم وزن آن را جا به جا می کند به این ترتیب ثابت شد که تاج شاهی از طلای ناب و خالص ساخته نشده بلکه جواهر ساز متقلب و خیانتکار آن را از مخلوطی از طلا و نقره ساخته است و به این ترتیب ارشمیدس یکی از چشمگیرترین رازهای طبیعت را کشف کرد آن هم اینکه می توان وزن اجسام سخت را با کمک مقدار آبی که جا به جا می کنند اندازه گیری کرد این قانون«وزن مخصوص) را که امروزه به آن چگالی می گویند اصل ارشمیدس می نامند. حتی امروز هم هنوز پس از 23 قرن بسیاری از دانشمندان در محاسبات خود متکی به این اصل هستند.
به هر حال ارشمیدس در رشته ریاضیات از ظرفیتهای هوشی بسیار والا و چشمگیری برخوردار بود او منجنیقهای شگفت آوری برای دفاع از سرزمینهای خود اختراع کرد که بسیار سودمند افتاد او توانست سطح و حجم جسمهایی مانند کره، استوانه و مخروط را حساب کند و روش نوینی برای اندازه گیری در دانش ریاضی پدید آورد همچنین بدست آوردن عدد نیز از کارهای گرانقدر وی است او کتابهایی در باره خصوصیات و روشهای اندازه گیری اشکال و احجام هندسی از قبیل مخروط منحنی حلزونی و خط مارپیچ، سهمی، سطح کره «ماده غذایی» و استوانه می دانست علاوه بر آن او قوانینی در باره سطح شیب دار، پیچ اهرم و مرکز ثقل کشف کرد.
ارشمیدس در مورد خودش گفته ای دارد که با وجود گذشت قرنها جاودان مانده و آن این است «نقطه اتکایی به من بدهید، من زمین را از جا بلند خواهم کرد» عین همین اظهار به صورت دیگری در متون ادبی زبان یونانی از قول ارشمیدس نقل شده است اما مفهوم در هر دو صورت یکی است. ارشمیدس هم چون عقاب گوشه گیری و منزوی بود در جوانی به مصر مسافرت کرد و مدتی در شهر اسکندریه به تحصیل پرداخت و در این شهر دو دوست قدیمی یافت یکی کونون(این شخص ریاضیدان قابلی بود که ارشمیدس چه از لحاظ فکری و چه از نظر شخصی برای وی احترام بسیار داشت) و دیگری اراتوستن که گر چه ریاضیدان لایقی بود اما مردی سطحی به شمار می رفت که برای خویش احترام خارق العاده ای قائل بود.

ارشمیدس با کونون ارتباط و مکاتبه دائمی داشت و قسمت مهم و زیبایی از آثار خویش را در این نامه ها با او در میان گذاشت و بعدها که کونون درگذشت ارشمیدس با دوسته که از شارگردان کونون مکاتبه می کرد.

یکی از روشهای نوین ارشمیدس در ریاضیات به دست آوردن عدد بود وی برای محاسبه عدد پی، یعنی نسبت محیط دایره به قطر آن روشی به دست داد و ثابت کرد که عدد محصور مابین 7/1 3 و 71/10 3 است گذشته از آن روشهای مختلف برای تعیین جذر تقریبی اعداد به دست داد و از مطالعه آنها معلوم می شود که وی قبل از ریاضی دانان هندی با کسر های متصل یا مداوم متناوب آشنایی داشته است.
در حساب روش غیر عملی و چند عملی یونانیان را که برای نمایش اعداد از علائم متفاوت استفاده می کردند، به کنار گذاشت و پیش خود دستگاه شمارشی اختراع کرد که به کمک آن ممکن بود هر عدد بزرگی را بنویسیم و بخوانیم.

دانش تعادل مایعات بوسیله ارشمیدس کشف شد و وی توانست قوانین آنرا برای تعیین وضع ))تعادل اجسام غوطه ور به کار برد.

همچنین برای اولین بار برخی از اصول ««مکانیک را به وضوح و دقت بیان کرد و قوانین اهرم را کشف کرد.

در سال 1906 ج.ل. هایبرگ مورخ دانشمند و متخصص تاریخ ریاضیات یونانی در شهر قسطنطنیه موفق به کشف مدرک با ارزشی شد. این مدرک کتابی است به نام قضایای مکانیک و روش آنها که ارشمیدس برای دوست خود اراتوستن فرستاده بود. موضوع این کتاب مقایسه حجم یا سطح نامعلوم شکلی با احجام و سطوح معلوم اشکال دیگر است که بوسیله آن ارشمیدس موفق به تعیین نتیج مطلوب می شد. این روش یکی از عناوین افتخار ارشمیدس است که ما را مجاز می دارد که وی را به مفهوم صاحب فکر جدید و امروزی بدانیم، زیرا وی همه چیز و هر چیزی را که استفاده از آن به نحوی ممکن بود به کار می برد تا بتواند به مسائلی که ذهن او را مشغول می داشتند حمله ور گردد دومین نکته ای که ما را مجاز می دارد که عنوان متجدد به ارشمیدس بدهیم روشهای محاسبه اوست. وی دو هزار سال قبل از اسحاق نیوتن و لایب نیتس موفق به اختراع حساب انتگرال شد و حتی در حل یکی از مسائل خویش نکته ای را به کار برد که می توان او را از پیش قدمان فکر ایجاد حساب دیفرانسیل دانست.
زندگی ارشمیدس با آرامش کامل می گذشت همچون زندگی هر ریاضیدان دیگری که تامین کامل داشته باشد و بتواند همه ممکنات هوش و نبوغ خود را به مرحله اجرا درآورد زمانی که رومیان در سال 212 قبل از میلاد شهر سیراکوز را به تصرف خود درآوردند سردار رومی مارسلوس دستور داد که هیچ یک از سپاهیانش حق اذیت و آزار و توهین و ضرب و جرح این دانشمند ومتفکر مشهور و بزرگ را ندارند با این وجود ارشمیدس قربانی غلبه رومیان بر شهر سیراکوز شد او به وسیله یک سرباز مست رومی به قتل رسید و این در حالی بود که در میدان بازار شهر در حال اندیشیدن به یک مسئله ریاضی بود، می گویند آخرین کلمات او این بود: دایره های مرا خراب نکن. به این ترتیب بود که زندگی ارشمیدس بزرگترین دانشمند تمام دوران ها خاتمه پذیرفت این ریاضیدان بی دفاع 75 ساله در 278 قبل از میلاد به جهان دیگر رفت.
__________________

 

 

 

تاریخچه ی عدد پی

مردم تمدنهای باستان بخوبی میدانستند که نسبت محیط هر دایره به قطر آن یک عدد ثابت می باشد که به 3 نزدیک است. یونانی ها قبل از ارشمیدس هم سعی در محاسبه دقیق این عدد نموده بودند اما ارشمیدس رسما" اولین شخصی بود که برای محاسبه عدد پی (p) روشی را ارائه داد.

او مقدار عدد پی را با تقریب محاسبه و اینگونه ارائه کرد :

223/71 < p < 22/7

وی برای محاسبه عدد پی، بر یک دایره به قطر واحد از چندضلعی های محیطی و محاطی استفاده کرد.

مردم مصر باستان و تمدن بین النهرین (Mesopotamian) مقدار عدد پی را بترتیب حدود :

Pi

3.125 =25/8 و 3.162 = 10√

می دانستند. همچنین در یکی از پاپیروسهای مصری بطور مشخص برای نمایش نسبت محیط دایره به قطر آن از عدد :

2(8/9)4 = 3.16

استفاده شده است.

در سال 1761 لامبرت (Lambert) ریاضیدان سوئدی ثابت کرد که عدد پی گنگ می باشد و نمی توان آنرا بصوت نسبت دو عدد صحیح نوشت. همچنین در سال 1882 لایندمن (Lindeman) ثابت کرد که عدد پی یک عدد جبری نیست و نمی تواند ریشه یک معادله جبری باشد که ضرایب آن گویا هستند(همانند عدد e). این کشف بزرگ یعنی اینکه عدد پی یک عدد گنگ می باشد به سالها تلاش ریاضی دانان برای تربیع دایره پایان داد.

باوجود آنکه همه ریاضی دانان می دانند که عدد پی گنگ می باشد و هرگز نمی توان آنرا بطور دقیق محاسبه کرد اما ارائه فرمول ها و مدلهای محاسبه عدد پی هموار برای آنها از جذابیت زیادی برخوردار بوده است. بسیاری از آنها تمام عمر خود را صرف محاسبه ارقام این عدد زیبا نمودند اما آنها هرگز نتوانستند تا قبل از ساخت کامپیوتر این عدد را بیش از 1000 رقم اعشار محاسبه نمایند.

اولین محاسبه کامپیوتری در سال 1949 انجام گرفت و این عدد را تا 2000 رقم محاسبه نمود و در اوخر سال 1999 یکی از سوپر کامپیوترهای دانشگاه توکیو این عدد را تا 206,158,430,000 رقم اعشار محاسبه نمود.

از فرمول های زیبای ریاضیات برای محاسبه عدد پی (p) می توان به سری معروف لایبنیتز (Leibnitz) اشاره کرد :

p = 4 * ( 1/1 - 1/3 + 1/5 - 1/7 + ... )

تولد خدیجه!

"خدیجه جان"

روزی که تو آغاز شدی نیلوفرهای عاشق سر به آسمان کشیدند.روزی که تو شروع  به نفس کشیدن کردی آسمان آبی شد و خورشید یادش رفت که لحظه ای باید غروب کند...همه جا زیبا شد...دیوارهای گلی باغ همسایه پر از شکوفه های شادی شدند و عطرش نفس همه را پر از بوی زندگی کرد و زندگی آغاز شد.

پرستو های کوچ کرده به گرمی نفست دوباره زمستان را فراموش کردند.گلها همه شکوفه باران شدند و طبیعت یادش رفت که فصل فصل خوابیدن است...همه زنده شدند...تو بهار را به زندگی به ارمغان آوردی.

یادم میاید آواز همه ی شاپرکهای همسایه ناز صدای میلاد تو بود...ناز بود و شگفت انگیز!بالهایشان را تکان میدادند و سرود بادهارا و دوباره بودن را میخواندند...

باز حالا تو هستی و هستی تو بانی همه ی زیبایی زمستان شده است...حتی برفهای رقصان در آسمان به شوق میلاد تو جشن گرفته و رقصان به آواز نفس تو بر در آسمان به شوق تو جشن گرفته اند.و رقص رقصان از آسمان به تو درود میفرستند و به زمین تعظیم میکنند و با شوق بودنت به کوهها لباس عروس میپوشانند و به یمن قدمت جشن شادی بر پا میکنند...

زمستان عطر دیگری گرفته است..هلهله ی باد پشت خانه های زندگی به گوش میرسد و تو میدانی چقدر بهار به بودنت ناز میکند و زمستان میل جدایی از نفست را ندارد...وجودت قابل ستودن است..تو الهه ی ناز بودنی  لایق هرچه شکفتن و سرودن!....جشن میلادت را با شاپرکها در میان شقایقهای وحشی قرمز خواهم سرود!و به تو خواهم گفت که به پاس عطر نفست زندگی خواهم کرد و زندگی خواهم کرد  دوست عزیز تر از جانم!

 

 

                                      خدیجه جان"روز شکفتن اولین تپش قلبت مبارک!!!(۱۵ بهمن!)

 

 

 

پ. ن1:به خدا نوشته از خودم بود!!!

پ.ن2: بروبچ سفارش دادند تا شیرینی نیاری حق نداری پاتو تو کلاس بذاری!!!

پ.ن3: همه سپردند عوضشون تولدتو تبریک بگم!!!

مرگ های عجیب و غریب دنیا

۱) آرنولد بنت:
داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!

۲) آگاتوکلس:
(خودکامه سراکیوز ۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.

۳) آلن پینکرتون:
(موسس آژانس کارآگاهی آمریکا ۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.

۴) آیزادورا دانکن:
(رقاص آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.

۵) اسکندر کبیر:
(پادشاه مقدونی ۳۵۶ ،۳۲۳ ق.م) به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت.

۶) الکساندر:
(پادشاه یونان ۸۹۳،۱ ۱۹۲۰) یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز
 همان دانه ی کوچک بود.
 
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار
 باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی
 روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ،
 من این جا هستم. تماشایم کنید.?
 
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد. 

پیام حسین...

خواهران وبرادران!

اکنون شهیدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستیم شهیدان سخنانشان را گفتند وما مخاطبشانیم!

و ما ماندیم که دنیا بر ما بخندد ...که ما بر حسین و زینب بگرییم...واین یک ستمدیگر تاریخ است که ما عزادار آن عزیزان باشیم!

اکنون شهیدان کارشان را به پایان رساندندوما شام غریبان میگیریم و پایان آنرا اعلام میکنیم و میبینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین با یزید همدستو همدستانیم.او که میخواست این داستان به پایان برسد.اکنون که شهیدان رفتند دو کار کرده اند.....از کودک حسین تا برادرش و از خودش تا غلامش واز آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال کوفه و....همه و همه عاری از فخر اجتماعی همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه بیاموزندکه باید چگونه زندگی کرد وچگونه مرد!یک حاکم است بر همه تاریخ یک ظالم که بر تاریخ حکومت میکندیک جلاد که همه را شهید میکندو زنان زیر تازیانه ی آنها شلاق هاست که میخورند!حاکمی خاموش ظالمی بی صدا!

که حسین با همه ی هستی آمده است تا در کنار فرات شهادت بدهد....شهادت بدهد به سود همه ی مظلومان..به نفع محکومان این حاکم جلادکه چگونه در طول تاریخ این ضحاک مغز جوانان را خورده است او با علی اکبر آمد تا گواه باشد!

با کودک شش ماهه اش آمد تا بفهمانداین حاکم جلاد حتی به کودک شیرخواره هم رحم نمیکند

آری چه هوشیارانه به صحنه آمد!

حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است وآن نیمه تمام گذاشتن حج وبه سوی شهادت رفتن است!حجی که همه ی اجدادش برای احیای آن جهاد کردند!او این حج را نیمه تمام میگذارد وشهادت را انتخاب میکند.تا به همه ی حجگذاران وهمه ی مومنان بیاموزد اگر هدف نباشد اگر حسین نباشد اگر یزید باشد چرخیدن به دور خانه ی خدا با خانه ی بت یکی است.

وقتی در صحنه حق و باطل نیستی وقتی شاهد عصر خودت وشهید حق و باطل نیستی هرکجا که باشی چه در نماز چه شراب به دستنشسته باشی....هردو یکی است

شاعرانه...

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

 

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نشانی....

من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:

 

در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت

 

 را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌های تنهایی شو! كلبه‌ی غریبی‌ام را

 

 پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در كلبه

 

 را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهی

 

 دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام.......... 

شکایت از زندگی

سلام ای زندگی خوبی؟/سراغی ای قدیمی یار از احوال ما دیگر نمیگیری؟/کمی نامهربان گشتی/عزیزا امتحان دیگری در پیش رو داری؟/تمام عمر ما شد درس و بعدش امتحان وگاه تجدیدی/ببینم سهم مردودی که تقدیرم تو نفرمودی؟/خدایی"غیر درس و امتحان صبر کاردیگری با ما نداری؟/روی خوش یا خرده حالی مهربانی در بساطت نیست؟/از آن ابر و مه و باد و فلک/آری جناب گرم خورشیدت/که گویی یادشان رفته دگر در کار ما باشند/من چیزی نمیگویم/گرامی زندگی با ما مدارا کن/بپرس احوال ما را گاه گاهی مهربانی کن/چه میشد راز لبخندی نشان همرهان ما تو میدادی؟/یا که گاهی دست مهری شانه گرمی/برایم هدیه میکردی؟/عزیزم زندگی قهری؟/منم فرزند آدم میهمان خاکی دنیا/الا ای زندگی با مردمان قدری مدارا کن/به لبهامان کلام مهر جاری کن/به چشم ما نگاه با عطوفت را عطا فرما/ودستان را با سخاوت آشنایی ده/وبر دهلیز های قلب مابنویس/ورود کینه ممنوع است!/تو یاد عاشقی را یادمان آور/بگو تا عشق مهمان تمام خانه ها گردد/بفرما تا نوازش باز گردد/رسوم مهرورزی را تو احیا کن/وبر دیوار ها حک کن/در این وادی سلام و خنده آزاد است/و با یاد خدا بازار حزن و خوف تعطیل است/تبسم رایگان و با سخاوت عرضه گردد/کسی اینجا به جرم عاشقی در بند و تنها نیست/خلاصه زندگی خود را خدایی کن/به تو ای زندگی با عشق میگویم/تورا بر جان زیبا لحظه ی عمر ما/آری به عشق پاک فرهادین ما سوگند/به لبخندی تو کام مردمان خوب مارا باز شیرین کن

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین که شما آنان را نمی دانستید. بله، همگی ما می دانیم که انیشتین این فرمول (e=mc2) را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصیش می دانیم، خودتان را با این هشت مورد، شگفت زده کنید!

1- او با سر بزرگ متولد شد

وقتی انیشتین به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه طبیعی باز گشت.

2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود

مطمئناً انیشتین می توانسته کتاب های مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند، اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعاً حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن ( تولد ) برای بچه های کوچک بود.

3- او از داستان های علمی- تخیلی متنفر بود

انیشتین از داستان های تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد، آنها باعث تغییر درک عامه مردم از علم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتاً نمی توانند اتفاق بیفتند می دهد.
به بیان او "من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم، زیرا که آن به زودی می آید." به این دلیل او احساس می کرد کسانی که به طور مثال بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.

4- او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد

در سال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتین که قطعاً یکی از بزرگترین نوابغی است که تاکنون متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد.
در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعد ها در این رابطه از او سوال شد؛ او گفت: آنها بینهایت کسل کننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود احساس نمی کرد.

5- علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت

انیشتین در سنین جوانی یافته بود که شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم او را می شناسند یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن ( آن هم از روی پوشش ) چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟

6- او فقط یک بار رانندگی کرد

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه ، از راننده مورد اطمینانش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.
انیشتین، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد.
یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود، با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند، سپس انیشتین به عنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
(عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعاً نمی توانست او را از راننده اصلی تمیز دهد.)
او قبول کرد ، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود ، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد. دانشجویان در پآیان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت:"سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید" سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.

7- الهام گر او یک قطب نما بود

انیشتین در سنین نوجوانی یک قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود.
وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد. بنابراین تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند.

8- راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انیشتین در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.
اما این کار به صورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتین به او اجازه تحقیقات، در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروی تکه هایی از مغز انیشتین را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتین در مقایسه با میانگین متوسط انسان ها، مقدار بسیار زیادی سلول های گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است. همچنین مغز انیشتین مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، که این مسئله امکان ارتباط آسان تر سلول های عصبی را با یکدیگر فراهم می سازد.
علاوه بر این ها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است.

سایز بندی آدمها!!!

آدمهای بزرگ درباره ی ایده ها سخن میگویند…آدمهای متوسط درباره ی چیز ها سخن میگویند….آدمهای کوچک پشت سر دیگران سخن میگویند

 

آدمهای بزرگ درد دیگران را دارند…آدمهای متوسط درد خودشان را دارند…آدمهای کوچک بی دردند

 

آدمهای بزرگ عظمت دیگران را میبینند…آدمهای متوسط به دنبال عظمت دیگرانند…آدمهای کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران میبینند

 

آدمهای بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند…آدمهای متوسط به دنبال کسب دانش اند…آدمهای کوچک به دنبال…….هستند

 

آدمهای بزرگ به دنبال طرح پرسشهای بی پاسخند…آدمهای متوسط  پرسشهایی میپرسند که پاسخ دارند…آدمهای کوچک میپندارند پاسخ همه ی پرسشها را میدانند

 

آدمهای بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند…آدمهای متوسط به دنبال حل مسئله هستند…آدمهای کوچک مسئله ندارند

 

آدمهای بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمیگزینند…آدمهای متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح میدهند…آدمهای کوچک با سخن گفتن بسیار فرصت سکوت را از خود میگیرند

اگه نظر نذاری سیبیلات ساس دربیاره.حتی شما دختر گرامی

 

مجذوب کردن یک زن برای اینکه در نظر یک زن جذاب باشید باید بدانید که آنها چگونه فکر میکنند و چه احساسی دارند.س÷س اگر میخواهید شمارا دوست داشته باشند باید چیزهایی بگویید و کارهایی انجام دهید که بر انها اثر احساسی بگذارد. یک روش مجذوب کردن زن این است که به طور کامل شیفته ی هر کلمه ای که بیان میکند بشوید بدون اینکه سخنش را قطع کنید.........کمتر سخن بگویید بیشتر گوش دهید:یک بار یک زن کمدی گفته است:من عاشق این هستم که ÷یش یک روانشناس بروم.چرا که بی وقفه درباره ی خودم صحبت میکنم بدون اینکه او بین حرفهایم بپرد!!!!.........از او درباره ی کارها و برنامه هایش بپرسید.البته نه طوری که لحنتان فضولی باشد. مجذوب کردن یک مرد مردان از حسی برخوردارند که روان شناسان آنرا"نگرانی از موقعیت"مینامند.بیشتر مردان غم عمیق و ترس پنهانی دارند از اینکه هر لحظه ممکن است آنچه را تا کنون با موفقیت به دست آورده اند در یک لحظه از دست بدهند. راه حل مجذوب کردن مردان خیلی ساده است.از او سوالاتی بپرسید و از کامیابی ها و دستاوردهایش قدردانی کنید(فوری جوگیر میشه!!!!!!).کارهایش را تایید کنید.وقتی که زنی در چشمهای مردی نگاه میکند و او را مهم و ارزشمند میبیند مرد آن زن را باصلابت و استوار میبیند که کاملا مجذوبش میشود