جلسه شورا!
با اصرار های فراوان قرار شد که اینجانب بیام و جلسه شورای این هفته رو براتون تعریف کنم.
همونطور که اطلاع دارید من٬ خدیجه٬ آرزو و سحر عضو شورای مدرسه هستیم و مثلا ما رو انتخاب کردند مشکلات مدرسه رو حل کنیم!(زهی خیال باطل!
) حالا جالبش اینجاست که از بیشتر کلاس ها کلا هیشکی عضو شورا نیست٬ اونوقت ۴ نفر از کلاس ما که شر ترین کلاس مدرسه و شاگرداش (مجازا ما ۴ نفر!
) از شر ترین های کلاسیم انتخاب شدند! همون روز اولی هم که ما انتخاب شدیم این گلی و درخشان و علیزاده فهمیدند که چه خاکی بر سرشون شده و حساب کار دستشون اومد.
و اما جلسه های شورا که اطلاع دقیقی ازشون ندارم چون کلا من و خدیجه با هم حرف میزنیم و سحر و آرزو کلی داد و بیداد راه میندازند! هر جلسه هم علیزاده گیر میده که دفعه بعدیش خودمون عین بچه آدم وقتش بریم و تمومش کنیم ما هم از بس بچه حرف شنوی هستیم که تا خودشون نیان و با زور و التماس نبرند عمرا بریم!![]()
این بارم که از وقت اصلیش گذشته بود علیزاده بالاخره با زور ما رو جمعید و رفتیم دفتر معلما! (تازه ساعت جبر بود و با رضایی درس داشتیم که کلی خوشحال شدیم از شرش راحت شدیم!
) خلاصه داشتم میگفتم ما رفتیم و گلی یه تعارف کوچولو کرد که بشینید! ما هم رفتیم نشستیم رو صندلی ها و چنان لم داده بودیم که بیا و ببین! مدیر و معلما هم که میومدند٬ قربون بچه ها برم یه زحمتم به خودشون نمیدادند و همه راحت نشسته بودند و داخل آدم حسابشون نمیکردند!![]()
ما هم که از بچه ها نپرسیده بودیم چه مشکلی دارند٬ حالا خوبه آرزو و سحر زودی رفتند و یه لیست بلند درست کردند و اومدند نشستند! خدیجه هم به زور کاغذ رو گرفت و یکی رو انتخاب کرد که اون بگه و منم که عین خیالم نبود!خلاصه اینا تقسیم بندی کردند و جلسه شروع شد! اولش سحر شروع کرد و دو تا رو گفت! آرزو هم که انگاری از خواب بلند شده باشه با اون همه بحث شروع کرد همون هایی رو که سحر گفته بود رو بگه که یهو علیزاده برگشت گفت: قیزیم یوخودان دورموسان؟؟؟!
حالا اینجا بود که هممون زدیم زیر خنده!
بعدشم که باز منو خدیجه باهم حرفیدیم و نفهمیدم چی شد که گلی جون بعد اینکه یه چیزای به قول بچه ها سانسور گفت٬ برگشت گفت: بچه ها مثلا میبینی یه مراسمیه نمازخونه پاهاشونو دراز کردند و همه مشغول کار خودشونند! بعدش هم گفت: همین پیامبر یه روز مسجد نشسته بود که یکی از پا هاش درد میگیره و میخواد دراز کنه ولی چون خجالت میکشیده وقتی دراز میکنه به یارانش میگه: این پای من به چی شبیه هست؟؟؟ اونا هم هر کدوم یه چیزی میگن!(اینجا ما هم داشتیم اظهار نظر میکردیم که حالا بماند!
)بعدش پیامبر میبینه اون یکی پاش هم درد میکنه به همین خاطر دراز میکنه میگه این پام شبیه این یکی بود!!! حالا اینو که گفت ما که سهلیم کادر دفتری هم زده بودند زیر خنده!
تا آخرش همینطور چرت و پرت گفتیم و اینام گفتند واسه رعایت حجاب هم نظر بدین که چیکار کنیم بچه ها حجاب رعایت کنند؟ بعدش گفت ما حتی حاج آقا رو هم چند جلسه فرستادیم! اینجا بود که خنده مون گرفت آخه حاجی رو ما فراری دادیم و دیگه از اونوقت مدرسه مون نیومده!
خلاصه جلسه رو تموم کردند و کاغذ دادند امضا کنیم که من همون اول کاریه زیر سِمَت رو امضا کردم!
همه بچه ها داشتند میخندیدند که آرزو هم زیر سمت عوض اینکه بنویسه عضو ٬ داشت مینوشت اعضا!!!
دیگه اینو هم که دیدیم چهار نفری دفترو گذاشته بودیم رو سرمون از بس خندیدیم! گلی اینا هم معلوم بود کلی بهمون فحش میدادند! هیچی دیگه آخرشم هیچ نتیجه ای از از این جلسه مون نگرفتیم و خوشحال و خندان از اینکه جبر رفت رو هوا برگشتیم به کلاس!
امروز هم که تاریخ داشتیم هیشکی نخونده بود چون امتحان زبان فارسی داشتیم! ما هم بچه ها رو اغفال کردیم هرکی مقاله نوشته بره بخونه وقتو بگیره این نپرسه. همین کارو کردیم و ۲۰ دقیقه به زنگ مونده بود که یارو شرع کرد صدامون کنه به درس.
هر کی رو هم صدا میکرد میگفت خانوم نخوندم! از شانس من٬ منو هم صدا کرد که نرفتم! همینطور از اول دفترنمره داشت صدا میکرد و هیشکی نمیرفت و اینم یک میداد. همه هم راضی بودند یک بگیرند!
خلاصه که با اتحادمون بدجور حال یارو رو گرفتیم و هرکدوم هم یه دونه یک خوشگل گرفتیم! (مطمئنم حساب نمیکنه!!!) هرکی نظر نده چلاق بشه!![]()
یک سخن آموزنده:
ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم
تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم!

سلام ، ما گروهی از بر و بچ باحال سمپادی (فرزانگان مرند) هستیم.