شیطون های سمپادی
با خود مرور می کنم
لحظه هایی را که با نفس تو زنده بودم
با هر نفس کشیدنت نفس می کشیدم
بخشی از وجودت بودم
و وجود من بی تو معنایی نداشت...
با خود مرور می کنم
لحظه هایی را که از عصاره جانت جان گرفتم
و با وجود تو بودن را تجربه کردم...
ماردم با اینکه الان ظاهرا خودم می تونم نفس بکشم
اما بازم
"نفسم به نفست بسته س"
سلام...بی خبر اومدم فقط بخاطر تبریک روز مادر...هر کاری کردم نتونستم نیام و آپ نکنم...
البته دیروز میخواستم آپ کنم که نشد...بگذریم...با اینکه مامان عزیزم هیچوقت نمیاد و اینجا
رو نمیخونه اما بخاطر اینکه خیلی برام عزیزه و بی نهایت دوسش دارم و به جز کارایی که همه
مامانا واسه بچه هاشون میکنن خیلی کارا واسم کرده این پست رو تقدیم
مادرم کنم که یه شانس بزرگ تو زندگیم بوده و هست.
خدیجه نوشت:مواظب لحظه هاتون باشید.
تعطیل شد!
نکته:فعلا برین درس بخونید!
این پسر بچه ی زیبای سیاه پوست زیباترین چشمان جهان یعنی چشمانی به رنگ آبی آسمان را دارد!
این نوشته تقدیم میشه به رویای عزیزم:
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر فردای ما،
اگر بر ما منتی است..........
چرا که عشق
خود فرداست....!
خود همیشه است.....!!!!!!!!
نور میشوی
شور میشوی
خنده میشوی
عشق میشوی
به آفتاب و آیینه میپیوندی
ظرف ذهن تو کوچک و حقیر است.باید دروازه های دل بی مرز خود را باز کنی از میان برخاستن خود،راه است،منزل است،مقصد است،مقصود است .
برخیز و خود را از همه چیز خالی کن .از احساس بدبختی هایت
یاس هایت
خشم هایت
حسادت هایت
رنج هایت
غم هایت لذت های حقیرت
رقابت های مضحک ات
هرچه را که می یابی بیرون بریز وقتی خود را کاملا خالی کنی همه چیز و همه کس میشوی قطره بودی دریا میشوی جز بودی کل میشوی
سلوک،راهی است به رهایی از خود.به محض رهایی ازخود خشم و خشونت و خامی تو از بین میرود.لطیف میشوی.اگر کسی هستیو بر در خدا میکوبی مطمن باش این در به رویت باز نخواهد شد. هیچکس باش و بیا
آنگاه خواهی دید کهدر و دروازه تویی،خانه تویی،صاحبخانه خداست.
خواهی دید که از ابتدا کسی جز او ساکن این خانه نبوده است.
وقتی از همه چیز و همه کس خالی شدی آنگاه همه هستی تورا پر وسرشار میکند.
سلام دوستان احتمالا این آخرین آپ من بود همتون رو دوست دارم..........................
خداحافظ
سلام به همگی...
خوبین؟؟
حال من خیلی خوبه...خیییییییییییییییییییلی....
بعده یه مدت طولانی دوباره قراره یه آپ تو این
وبلاگ متروکه ما ببینین..
.میدونم خوشحالین..
الان بال درآوردین دارین پرواز میکنین!!هه هه
.
.
.
اما
خیلی حال نکنین من به هیشکی نگفتم امروز آپ
میکنم سر خود د ارم اینکارو میکنم....
ولی بازم میریم تااااااااا
.
.
.
خدا میدونه تا کی!!!
حالا واسه چی قراره امروز آپ کنم...؟
چونکه
.
.
.
.
من به این نتیجه رسیدم که دوست عزیز من مریم
این وسط خیلی مظلوم واقع شده...
آخه تولد همه رو تو این وبلاگ جشن گرفتیم به جز مریم...
می بینین تورو خدا...؟؟
خب دیگه فهمیدین امروز تولد
... مریمه ...
ولی تولد شناسنامه ایشه ها..
خودش ۱۵ شهریور متولد شده....
****************************************************
مریم گل نازم من مثه تو ذوق ندارم بشینم برات متن بنویسم...
بی ذوقم دیگه...چه میشه کرد...
تفلدت مبالک...(با لهجه خودم بخونا..!!)
فدای تو دوست گلم بشممممممم من....
خواسم تولد تو هم تو وبلاگ ثبت شه...جات خالی نباشه...همین عسیسم.
فقط به خاطر تو این آپو کردما محرم ترین رفیقم...
***********************************************************
خدیجه نوشت۱:مواظب لحظه هاتون باشین...
خدیجه نوشت۲:دعام کنین وقتی که بارون میباره...
خدیجه نوشت۳:نمیتونم بگم همتونو دوست دارم چون دروغ میشه
ولی میتونم بگم برا همتون دلم تنگ شده بود...خداحافظتون![]()
.
.
.
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی
تعطیل می باشد...
درساتونو خوب بخونین...
مارو هم دعا کنین(وقتی که بارون میباره!!)
و مثه همیشه
مواظب لحظه هاتون باشین...
خدا حافظتون...
راستی منو بیشتر دعا کنین...
در اوزاکا، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود.
شهرت او به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت.
مشتریهای بسیار ثروتمندی به این مغازه میآمدند، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود.
صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد.
مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد.
قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد،
صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشآمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیبهایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک میکرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم میکرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمیشوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت:
مرد فقیر همهی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.
این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.
پ.ن۱: همینجوری گفتم بیام این داستانو بزارم!!!![]()
پ.ن۲: فکر کنم اگه منو خدیجه نباشیم این وبلاگ فسیل بشه...چراااا هیشکی آپ نمیکنه؟؟؟![]()
پ.ن۳:این لینکی رو که الان میزارم یکی از دوستان برام گذاشته بود گفتم بزارم شما هم یه نیگا بندازید! وقتی رفتین به لینک زیر صبر کنید تصویر لود بشه بعدش ماوس ببرید رو صورتش ببینید چی میشه؟!!!![]()
گفت وگو با شیطان
گفت:مرا لعنت میکنی درحالی که هیچ بدی در حق تو نکردم!؟
با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین می خورم؟؟
به شیطان گفتم لعنت بر شیطان لبخند زد
پرسیدم:چرا می خندی؟؟!
پاسخ داد از حماقت تو خنده ام میگیرد!
پرسیدم:مگر چه کرده ام؟
گفت:مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام؟
با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین میخورم؟؟!
جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که تو آن را رام نکردی.نفس تو هنوز وحشی است تو را زمین میزند.
پرسیدم:پس تو چی کاره ای؟؟؟؟؟
پاسخ داد:هروقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلا برو سواری بیاموز!!!!!!!!!
حالا زیاد هم گریه نکنیدااااااا
یه چیزی میگم که میدونم جاش اینجا نیست ولی خوب! خواهشا اگه خیلی پرن بعضیا(شما نه ها)برن خودشون رو تو چت روم خالی کنن نه تو وب ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱ولی در هر حال از بروبکس دوستان ممنون که منت سر ما میذارن و میان بای
| Design By : Night Melody |









